جلال آل احمد
در سال 1302 شمسی در خانوادهای روحانی پای به هستی نهاد و در سال 1325 لیسانسیه دانشکده ادبیات(دانشسرایعالی)شد.در سال 1324 نخستین داستان او بنام «زیارت»در مجلهء ادبی سخن انتشار یافت و نامش و داستانش طلوع نویسندهای تیزهوش و صریح و کنجکاو را نوید داد.پیوسته سیاست را تجربه میکرد با گونه گونگیهایش،با مکاتیبش و با ویژگیهایش نه تنها سیاست بلکه در سایر مسائل زندگی نیز سرگرم تجربه بود میگفت«من مدام در زندگیم به تجربه مشغولم»2،در سال 1341 شمسی به اروپا و در سال 1343 به مکه سفر کرد،سفری که رهآوردش برای یاران «خسی در میقات»بود رهآوردی که یادآور دامن پرگل سعدی در دیباچهء گلستان است. و در تابستان همان سال برای شرکت در هفتمین کنگرهء بین المللی مردمشناسی بشوروی رفت و یکسال بعد بنا بدعوت دانشگاه هاروارد برای شرکت در سمینار بین المللی ادبی و سیاسی راه آمریکا در پیش گرفت.
وی معلمی نسبت به مردم و جامعه و شاگردانش متعهّد بود و به پیشهء خود عشق میورزید.نویسندگی را و معلمی را و مردم و ملتش را عاشقانه دوست میداشت و سالها
به تدریس در مدارس عالی و دانشکدهها اشتغال داشت.به همانگونه که هیچگاه قلم را فرو نمینهاد و کتاب را و گفتگو و بحث را،بحثهایش گاه جنبهء جدلگونه بخود میگرفت،اما هرگز منطق را رها نمیکرد.
مسافرت را دوست داشت،اکثر شهرها و آبادیهای ایران را خوب میشناخت و با شیوهء زندگی و طرز تفکر آنان آشنا بود و به فرهنگشان مهر میورزید.
معمولا در ایّامی که در طهران بسر میبرد،روزهای دوشنبه به کافه فیروز میرفت و با دوستانش که در آنجا گرد میآمدند به گفتگو در زمینههای گوناگون ادبی،هنری، اجتماعی و سیاسی میپرداخت.در اینجا بود که از کتب تازه،اشعار تازه،ترجمههای تازه و انحرافات و لغزشهای اجتماعی سخن بمیان میآمد.جلال آل احمد با نویسندهء نامدار و هنرمند خانم دکتر سیمین دانشور ازدواج کرد که در طالعشان فرزندی نبود3و پس از بر جای نهادن آثاری در زمینههای داستان،مقاله،مونوگرافی،سفرنامهنویسی و ترجمه بالاخره در هجدهم شهریورماه 1348 در اسالم غروب کرد.(غروب جلال)سخت غمانگیز بود مثل غروبهای سرد آذرماه و سخت ناگهانی،سنگین،سرد و آزاردهنده4
نوشتههای او در زمینههای داستان،و سفرنامه و پژوهشها هریک درخور تحلیل جداگانهاند.«خسی در میقات»او یادآور سفرنامهء ناصرخسرو است با همان طراوت کهن و خلوص و هوشیاری.
او در این کتاب گاه اسیر هیجان میشود.گریهاش میگیرد،بغض در گلویش میشکند و در میان آنهمه زائر شوریدهحال و در آن دریای خروشان انسانها خود را بیپناه و تنها و خسته،خستهتر از همیشه احساس میکند و میکوشد که خود را دریابد ولی،نه.
«...این سعی میان«صفا»و«مروه»عجب کلافه میکند آدم را.«یکسر برت میگرداند به هزار و چهار صد سال پیش،به ده هزار سال پیش.با هرولهاش که لیلی کردن نیست.بلکه تنها تند رفتن است و با زمزمهء بلند و بیاختیارش،و با زیر دست و با رفتنهایش و بیخودی مردم و نعلینهای رها شده-که اگر یک لحظه دنبالش بگردی زیر دست و پا له میشوی-و با چشمهای دودوزنان جماعت که دسته دسته بهم زنجیر شدهاند و در حالتی نه چندان دور از مجذوبی میدوند و چرخهائی که پیرها را میبرد و کجاوههائی که دو نفر از پس و پیش بدوش
گرفتهاند و با این گم شدن عظیم فرد در جمع،یعنی آخرین هدف این اجتماع و این سفر...شاید ده هزار نفر شاید بیست هزار نفر،در یک آن.یک عمل را میکردند و مگر میتوانی میان چنان بیخودی عظمائی به سی خودت باشی و فرادا عمل کنی؟...
«یمنیها چرک و آشفتهموی با چشمهای گود نشسته،و طنابی بکمر بسته هرکدام درست یک یوحنّای تعمیدی که از گور برخاسته،و سیاهها درشت و بلند و شاخص، کف بر لب آورده و با تمام اعضای بدن حرکتکنان و زنی کفشها را زیر بغل زده بود و عین گم شدهای در بیابانی نالهکنان میدوید و انگار نه انگار که اینها آدمیانند و کمکی از دستشان برمیآید و جوانکی قبراق و خندان تنه میزد و میرفت انگار ابلهی در بازار آشفتهای...
نهایت این بیخودی را در دو انتهای مسعی میبینی،که اندکی سر بالا است و باید دور بزنی و برگردی و یمنیها هربار که میرسند جستی میزنند و چرخی و سلامی بخانه و از نو...که دیدم نمیتوانم.گریهام گرفت و گریختم و دیدم چه اشتباه کرده است آن زندیق مهینهای یا بسطامی که نیامده است تا خود را زیر پای چنین جماعتی بیفکند.یا دستکم خودخواهی خود را...
یک حاجی در حال سعی.یک جفت پای دونده است یا تند رونده و یک جفت چشم بی«خود»یا از«خود»جسته.یا از خود بدر رفته و اصلا چشمها،نه چشم. بلکه وجدان برهنه یا وجدانهائی در آستانه چشمخانهها نشسته و بانتظار فرمان که بگریزند و مگر میتوانی بیش از یک لحظه باین چشمها بنگری؟تا امروز گمان میکردم فقط در چشم خورشید است که نمیتوان نگریست اما امروز دیدم که باین دریای چشم هم نمیتوان...که گریختم...»5
داستانهایش آمیخته به انتقاد نسبت محیط است.خوب آغاز میکند و خوب به پایان میبرد.بلادیدگان و درماندگان سخت مورد حمایت او هستند،صمیمانه دوستشان دارد و با آنها همدردی و همدلی میکند.و گاه بر مرگ آنان که در تنهائی و گمنامی میمیرند و هرگز مرگشان صدائی ندارد غصه میخورد.
«...من نمیدانستم مرده کیست،زن کیست،مرد است،یک دهاتی است که در گوشه کاروانسرای دور افتادهای دیگر سر از خواب برنداشته و یا یک گدای کنار کوچه است که یکی از عابران وقتی قبل از اذان به نانوائی میرفته او را دریافته و یا
بدبختی است که دیروز زیر ماشین رفته و دیشب نعش له شدهء او را به گوشهء مسجد خرابهای در روشنائی بینور یک شمع بیهی یا یک چراغ موشی پردود گذاشتهاند هیچکدام از اینها را نمیدانستم ولی هرچه بود او تنها بیست نفر تشییعکننده داشت...
...حتما شب اول قبر کسی برایش نماز وحشت نخواهد خواند و از هیچ خانه و کاشانهای نه شب هفت نه چله و نه سالش بوی حلوا و دود اجاقی برنخواهد خاست و بمشام روح منتظر او در شبهای عزیز بیشک آزاد خواهد بود بلب بام آشنایانش خواهد آمد نخواهد رسید و شاید اصلا کسی را نخواهد داشت که برای او یک قطره اشک بریزد...»6
در کتاب«دیدوبازدید»جلوههائی از مجالس قرائت قرآن،نما و ساختمان مساجد و مجالس وعظ و صدای وعاظ از بالای منبر و چهره مؤمنین و بارقهء عقائدشان بچشم میخورد و اینها همه یادآور دورانی است که جلال آل احمد کودکی خود را در میانشان بسر آورده و با آنها آشنائی دقیق و حیرتانگیزی یافته است.اصطلاحات مخصوص طلاب،جملات ورد زبان آنان،آیههای متناسب با اوضاع و احوال در آن ساری و جاریست.
بازار،حمام،خیابان،مسجد،مدرسه،روستا،کشتزار،معرکهخانه،و خلاصه بیشتر نقاط عمومی شهر و میدانهای محل صحنهء گفتگوهای قهرمانان و حوادث ماجراهائیست که در داستانهای او روی میدهند.قهرمانانش هرگز گوشهگیری نمیکنند.محافظهکاری بلد نیستند.جسورانه و بیمحابا و چالاک با وقایع روبرو میشوند و گلاویز و از سرنوشت خویش هم گله و شکایتی ندارند،چه آنان بیشتر خود را سرنوشتساز خود میدانند و در نتیجه آنچه هم رخ دهد خود را بیتقصیر نمیدانند.ناامیدی و یأس و تیرگی و شک و تردید فلسفی در نوشتههای جلال آل احمد کمتر دیده میشود.همه نوشتههایش در هر زمینه تلاشی برای تحول عمقی و بطنی جامعه آشکار میسازد.آدمهای بیچاره،درمانده واخورده از نظر او قابل ترحم و حمایت دیاریند.در نوشتههایش در حالیکه آشنائی با مکاتب مختلف فلسفههای سیاسی و اجتماعی نمودار است کمتر تظاهر به فلسفهبافی از هر نوع و هر شکلی میکند.زندگی و اندیشهء آنان در یک خط مستقیم در حرکت است. قهرمانانش درونگرا نیستند کمتر سر بر جیب تفکر فرو میبرند و کمتر به مواد مخدر و
مشروبات خاصه از نوع اعتیادآور و خطرناکش دست مییازند و کمتر تنهائی را در مییابند.بیشتر برونگرا هستند و رها در جامعه و با زبانی دراز و گستاخ و کمی طنزآمیز و بشدت لجوج و یکدنده.در نوشتههای جلال آل احمد چهرهء اجتماع و محیطی در آن میزید بخوبی ترسیم شده است و نیازهای جامعه در تاروپود داستانها نهفته و خرافات سخت مورد انتقاد او قرار میگیرند.
در کتاب«مدیر مدرسه»که از داستانهای بلند اوست سیمای محیط فرهنگی کوچکی را مرتسم میبینیم با همه نقائص و عیوب و در عین حال جرقههای آگاهیدهندهاش.ستیزهها،مهربانیها،خودخواهیها،درماندگیها و شادی و غمهای کوچک و بزرگ و دلخوشیهای بیقدر و سطحی و گذرا و گاه مهوّع و بیریشه همه بازگو میشود.کمتر کسی پیش از جلال آل احمد توانسته اینچنین زیبا به ترسیم سیمای کاسد فرهنگی این واحدهای کوچک که آیندهساز جامعهاند بپردازد.در داستان بلند «نون و القلم»و«سرگذشت کندوها»که رنگ شدید اساطیری دارند جلال آل احمد از اندیشههای خود از جامعه سخن میگوید.
جلال آل احمد در همه جا از مشرق زمین دفاع میکند و مظاهر تمدن غرب و پدیدههای آن را از دید یک انسان آگاه شرقی با تردید و احتیاط مینگرد.به حساب دیگر پذیرش دربست غرب را بدون آگاهی و شناخت خود مردود میشمارد.و اثرمدار داستان«نفرین زمین»او در توجه حیرتانگیز او به همین نکات است.
نوشتههای آل احمد تند،شیرین،عصبی و نافذند و تشبیهات لطیف و شاعرانه در نوشتههایش کمتر جای دارند.از معدود تشبیهات او در داستان میتوان در نفرین زمین یافت.هر چه گاه نثر او از نظر سیاق و گزینش کلمات و تعبیه نکات ظریف دستوری شباهتی جالب با شعر مییابند.
«...یک هفته پس از سیزده،عصری بود،هوا ملس بود و بوی یونجه چریده در هوا و جوانه برگ بید برق میزد و برگ سپیدارهای لب جو،خرده آینههای تار را میماند بازیکنان و هر دم به سوکی شتابنده و سفیدی انبوه شکوفههای گوجه چتری بر سر دیوار و شکوفههای هلو،گاهگداری لکهای صورتی بر کنارشان نهاد...»7
او در میان مسائل اجتماعی زمان خود و داستانهایش پلی میزند که در عین حالیکه
هر یک جائی و مقامی ویژه دارند باز بهم پیوسته و درآمیختهاند و در حالیکه مرزی بینشان حائل است درهم جوش خوردهاند عالیترین نمونه سبک او را میتوان در نفرین زمین یافت.
«...که ما هر دو کنار آتش دراز کشیدیم و آن هر دو رفتند سراغ کار،و آسمان آبی بود و تکهپارههای ابر خبر از شب بارانی میدادند و سنگینی بار نور روی چشم بود و خواب نمیآمد و هواپیمائی از یک سوی آسمان بسوی دیگر میرفت که مرا با صدایش میبرد...بآنجا که دیدم دنیای ذهن آدمی خود آسمانی است،گاهی ابری،گاهی بارانی و گاهی رعد و برقی در آن و گاهی با زمزمهء گذر هواپیمائی از دور که معلوم نیست از کجا به کجا.اما وعدهای به عبور،به پرواز که همچو شهابی در متن تاریکی آسمان شبانهای نوری میدهد.اما فقط لحظهای...و چهارشنبه شبها که میآمد و اوائل ورودم نمیشنیدم.اما حالا،نه که میشنوم و بانتظارش در حیاط مدرسه قدم میزنم.بلکه حتی ستارهء بیچشمک چراغ زیرتنهاش را نیز دنبال میکنم،همین ستارهای که طلوع میکند و غروب میکند...که یک مرتبه دیدم نشسته پشت تپهء زیر ده...»8
از جلال آل احمد در زمینهء قصه در داستان نه مجموعه«دیدوبازدید»،«از رنجی که میبریم»،«پنج داستان»،«نفرین زمین»،«زن زیادی»،«سه تار»،«سرگذشت کندوها»،«مدیر مدرسه»و«نون و القلم»منتشر شده است و در زمینهء مقالات«یک چاه و دو چاله»،«ارزیابی شتابزده»،«هفت مقاله»،«سه مقالهء دیگر»، «غربزدگی»،«کارنامهء سه ساله»و از مشاهداتش«اورازان»و«تاتنشینهای بلوک زهرا»و«درّ یتیم جزیرهء خارک».
دید او در مقالاتش سخت انتقادی و مبتنی بر علاقه به ایران و این آب و خاک است نویسنده را در هر شرائطی مسؤل و متعهّد میداند.چه در برابر زبان فارسی و چه مردم و چه جامعه.
«...آنکه روزنامهنویس است باید بدین بیندیشد که همین زبان فارسی با تنگی دایرهء قلمرو امروزیش باز هم در افغان و هند و پاکستان خواننده دارد و میارزد اگر در فکر آن خوانندگان دوردست هم باشد،یا باین بیندیشد که چرا روزنامهنویسی در این روزگار ما چاه ویلی شده است برای هر نویسنده و اما نده و یا وازده یا مدعی
نویسندگی،در حالیکه بزرگترین نویسندگان دنیا از همینگوی گرفته تا آلبر کامو و از بالزاک گرفته تا داستایوسکی کلاس تهیهء کار خود را در اوراق روزنامهها گذراندهاند و در دفاتر روزنامهنگاران باسواد و شعور پرورش یافتهاند...»9
و نیز در جائی دیگر مینویسد:
«...بنای ملیت و زبان در هر گوشهای از این عالم وجود بر دوش اساطیر اولین My Thes
نهاده شده است،ادبیات هر ملتی و یا هر زبانی را وقتی میتوان فهمید که با اساطیر و افسانههای کهن ملی یا مذهبی آن قوم و زبان آشنا بود یعنی فلان فارغ التحصیل دبیرستان یا دانشگاه تا نداند که یوسف که بوده و یعقوب با زلیخا چه کردند نمیتواند معنی این مصرع را بفهمد که«ز مصرش بوی پیراهن شنیدی»یا تا نداند که کمان کیانی چه خواصی داشته نمیتواند به علت قدر و ارزش رستم دستان و اجدادش پی ببرد و بفهمد که چرا با همهء بیاعتنائیهائی که به کاووس شاه میکردهاند باز هم یال و کوپال خود را حفظ میکردند اینکه قوم عاد و ثمود چگونه دچار بلا شدند یا اینکه اسفندیار چگونه روئینتن شد یا اینکه سیمرغ چه نسبتی با پهلوانان افسانهای داشت همه مسائلی است که تا ندانی نمیتوانی از زیبائی ادبیات فارسی بوئی ببری...»10
در زمینهء ترجمه نیز کوششهای پرثمری کرده است که«قمارباز»اثر داستایوسکی، (1327)،بیگانه از آلبر کامو(با خبرهزاده)(1328)سوء تفاهم از آلبر کامو(1329)، دستهای آلوده از ژان پل سارتر(1331)،بازگشت از شوروی از آندره ژید(مرداد 1333)،مائدههای زمینی از آندره ژید(با پرویز داریوش 1334)کرگدن اثر اوژن یونسکو(پائیز 1345)،عبور از خط از یونگر(با دکتر هومن آبان 1346)،چهل طوطی (با دکتر سیمین دانشور مهر 1351)و تشنگی و گشنگی از اوژن یونسکو(با هزارخانی 1351)از آنهاست.
دربارهء ترجمهء چهل طوطی مینویسد:
«وقتی خیال دکتر شدن در ادبیات فارسی را داشتم،به اینها دسترسی یافتم قرار بود دربارهء هزار و یکشب و ریشههای هندی و ایرانی قصههایش چیزی درست بکنم باسم رساله که نشد.یعنی آن بیماری شفا یافت اما شیشههای دوا دست نخورده باقیماند.یکیش همین ترجمه است که میبینید.»11
هرچند جلال دربارهء ترجمهء این کتاب چنان نوشته ولی بیمناسبت نیست که گفته
شود چهل طوطی که از اصل سانسکریت است و از زبان انگلیسی ترجمه شده داستان مردیست که به سفر میرود و طوطی را برای مصاحبت زنش تعیین میکند و آن طوطی هر دم که زن عزم رفتن دارد قصهای ساز میکند.این طوطی کیست؟و این قصه چیست و ماجرا کدام است؟
با نقل جملاتی از«جزیرهء خارک»گفتار را به پایان میبرم:
«...هواپیمای دو موتورهای ما را از آبادان برداشت که از همهء درزهای آن سیاهی و روغن بیرون زده بود و همچنانکه بر تک چرخ عقب خود لم داده بود و وارفته مینمود،بشبحی گمان میشد برد که قدرت پرش هم دارد نه تشریفاتی و نه پلکانی.پا در رکاب آن گذاشتیم و از راهرویش که همچون دالانی باریک و سر بالائی بود گذشتم واقعا قابل اطمینان نبود به کوچکترین بیاحتیاطی سر میخوردی خلبان تنها بود و ما پانزده نفری بودیم و او همه کاره.هر کس را بجائی نشاند و کمربندها را وارسید و در را از تو بست و خندهای بر لب بسراغ عقربهها و راهنماها و دندهها رفت غرش موتور همچون عقدهای که بترکد بیمقدمه آغاز شد و لرزشی خفیف و بعد ترتیبی یافت و مداوم شد و پردههای گوش تازه داشتند با فریاد موتورها اخت میشدند که اولین تکان و عجب مثل اینکه با آنهای دیگر فرقی ندارند و از جا کندیم از اینووگلها و دودکشها منارههای خشتی و بیزینت این معبد عظیم قرن ماشین و نفت و بر سر هریک هالهای از دود بجای طنین بانگ خوشی و یا ناقوسی و از آنسو نخلها بزمین چسبیده و همچون تاکستانی فقیر و گرد گرفته در آخر تابستان، گذشتیم و اکنون مارپیچ شط پدیدار بود و حباب بر روی آن در زورقها و کشتیها و نفتکشها...سه نفر از همسفرها خوابیده بودند و انگار هیچ صدا نبود،عطش آسمانها برای در خود فرو بردن غرش ماشین بیش از آن بود که چیزی نصیب ما بشود...اوائل خردادماه بود و هنوز هفت صبح بود اما دمدار بود و مرطوب و نسیم خنکی از گوشهء ناشناسی از دریا در آن میتراوید خوشم میآمد که ماسهء نرم فرودگاه را که غباری از آن برنمیخاست با پا بپراکنم حالت کودکی را پیدا کرده بودم که در عالم تخیّلات خود به سرزمین عجایبی گام گذاشته است و در آن بانتظار کشف تازهای است و نمیدانم چرا گمان میکردم آنچه بر آن پای نهادهام چیزیست یا جائیست جدای از آنچه در اوراق کتابها دیدهام تصوری که از ورق زدن کتابها بدست آورده بودم...»12