درباره جلال آلاحمد
حضور پرحجم یك نویسنده
جلال آلاحمد از جمله نویسندگان و پژوهشگرانی است كه اظهار نظرهای متفاوتی را بر انگیخته است تا جایی كه هرساله شاهد چاپ چندین كتاب و مقاله و....درباره او هستیم؛ آلاحمد تا كنون از زوایای مختلف توسط دیگران مورد ارزیابی قرار گرفته كه ارزیابیهای فوق در مواردی هوادارانه و در مواردی هم حاوی نقدهای بیپرده بودهاند، مسائلی كه بههر حال نیاز به مطالعه بیشتر دارند.
بسیاری از منتقدان آلاحمد را شخصیتی تاثیرگذار در روند ادبیات میدانند و بسیاری دیگر هم بهجز چند داستان كوتاه مابقی كارهای او را نمیپسندند و همین نظریات متناقض باعث شده است كه مخاطب امروز با یك نوع تردید با كارهای او مواجه شود، منتقدانی دیگر هم باز از زاویهای دیگر به شخصیت و كارهای این نویسنده نگاه كردهاند كه ارتباط زیادی به حوزه ادبیات ندارد و در این بحث نمیگنجد زیرا در اینجا قصد داریم تا حدودی جهان داستانی این نویسنده را واكاوی كنیم.
آلاحمد را در عرصه داستان نویسی نمیتوان صددرصد پذیرفت یا رد كرد زیراكارهای او بعضا كارهایی در حد استانداردهای لازم نیستند ودرمقایسه با نویسندگان همعصرش چیزی برای گفتن ندارند اما در میان داستانهای او به استثناهایی برمیخوریم كه به هیچ عنوان نمیشود با بیتفاوتی از كنارشان گذشت زیرا نوع نگاه و شكل پرداخت داستانی در این كارها بهگونهای است كه هم خواننده حرفهای را راضی نگه میدارد و هم خواننده كمتر آشنا با این عرصه را به دنبال خود میكشاند.
جلال آلاحمد پیش از آنكه یك داستاننویس باشد یك منتقد اجتماعی است و همین امر باعث شده نگاه دلسوزانه او در خلال داستان هایش تجلی یابد و حتی ماندگار شود، معدود داستانهای خوب این نویسنده از آن جمله كارهایی هستند كه علاوه بر قصهگویی نوعی روایت تاریخی را هم با خود یدك میكشند یعنی اینكه درلابه لای كارهای او میتوان شمهای از وضعیت حاكم بر جامعه را هم درك و دریافت كرد.
آلاحمد یك نویسنده رك است یعنی اینكه هیچ گاه نخواسته به نوعی خودسانسوری تن بدهد كه این مشخصه در كارهای غیرداستانی او كاملا مشهود است، به گونهای میتوان گفت كه ادبیات و تاریخ معاصر بدون داشتن این نویسنده چیزی كم دارد زیرا او در مقام یك معلم و نویسنده با زبانی خاص خود نكاتی را به گوش نسلهای بعد رسانده كه از چند منظر حائز اهمیت هستند، آلاحمد بیش از آنكه خود در عالم ادبیات چهرهای شاخص باشد آینه تمام نمای وضعیت ادبی و گذر آن از پیچ و خمهای ریز و درشت است یعنی اینكه دوستی نزدیك او با چند تن ازادیبان بزرگ و ماندگار شعر و داستان نویسی معاصر و نوشتهها و سخنرانیهایی درباره آنها بخشی از تاریك و روشنها را رقم زده كه در نوع خود قابل اعتنا و تاریخ ساز است.
نگاه ژورنالیستی آلاحمد به وقایع پیرامون به همراه نثر منحصر به فردش باعث نوعی رخنه در لایههای زیرین اجتماع شده به گونهای كه حتی كم سواد ترین آدمها هم به نام و آثار او ناآشنا نیستند، بسیاری از منتقدان به عنوان مثال داستانهایی چون «خواهرم عنكبوت» و «بچه مردم» را در زمره بهترین داستانهای معاصر ارزیابی میكنند كه البته این ادعا زیاد هم خارج از قاعده نیست زیرا همانگونه كه گفته شد وجه جامعهشناسی و مردمشناسی به همراه روایت داستانی از یك بخش از تاریخ كشور به شكلی غیرمستقیم در این كار مستتر است.
دوداستان فوق داستانیهایی هستند كه آلاحمد برخلاف كارهای دیگرش شعار زدگی را كنار گذاشته و بهنوعی به روایت بكر دست یافته است، تصاویر رقتانگیز در این دو كارنشان میدهد كه برخلاف عقیده گروهی از منتقدان ما بایك نویسنده جستوجو گر مواجهیم و نه یك شخصیت عصبانی از عالم و آدم، آنچه در این دو داستان روی میدهد در درجه نخست ریشه در ذات نویسندگی داستانهایی ناب دارد كه اگر بخواهیم گزیدهای از كارها را تاكنون در یك مجموعه جمع كنیم قطعا باید به آنها هم توجه نشان دهیم.
به نظر میرسد كه آلاحمد با آن حضور پرشور در عالم ادب و سخن، خود باعث شده كه انتظارها از او بالا برود و منتقدان امروزی بنا به اعتقاد تعلق این نویسنده به آینده در لابه لای كارهایش به دنبال كارهایی در سطح نویسندگان هم دورهاش بگردند، آنچه شخصیت و آثار آلاحمد را از دیگران متمایز میكند نگاه چند سویه او به وقایع و حضور در لایههای گوناگون جامعه است، بسیاری بر این باورند كه سفرنامهها وپژوهشهای میدانی این نویسنده در حد اعلاتری نسبت به كارهای داستانی او قرار دارند اما این ادعا با نگاه به كارهای اشاره شده و داستان بلند و پرشور «مدیر مدرسه» تا حدودی رنگ میبازد و نیاز به كنكاش بیشتر را ایجاد میكند.
در اینجا بخشی از داستان بلند مدیر مدرسه را میخوانیم: ناظم، جوان رشیدی بودكه بلند حرف میزد و به راحتی امر و نهی میكرد و بیا وبروبیایی داشت و با شاگردهای درشت، روی هم ریخته بود كه خودشان ترتیب كارها را میدادند و پیدا بود كه به سر خر احتیاجی ندارد و بی مدیر هم میتواند گلیم مدرسه را از آب بكشد. معلم كلاس چهار خیلی گنده بود. دو تای یك آدم حسابی. توی دفتر، اولین چیزی كه به چشم میآمد. از آنهایی كه اگر توی كوچه ببینی، خیال می كنی مدیر كل است. لفظ قلم حرف میزد وشاید به همین دلیل بودكه وقتی رئیس فرهنگ رفت و تشریفات را با خودش برد، از طرف همكارانش تبریك ورود گفت و اشاره كرد به اینكه «ان شاء الله زیر سایه سر كار، سال دیگر كلاسهای دبیرستان را هم خواهیم داشت.» پیدا بود كه این هیكل كمكم دارد از سر دبستان زیادی میكند! وقتی حرف میزد همهاش درین فكر بودم كه با نان آقا معلمی چه طور میشد چنین هیكی به هم زد و چنین سر و تیپی داشت؟ و راستش تصمیم گرفتم كه از فردا صبح به صبح ریشم را بتراشم و یخه ام تمیز باشد واتوی شلوارم تیز. معلم كلاس اول باریكهای بود، سیاه سوخته. با ته ریشی و سر ماشین كرده ای و یخه بسته. بیكراوات. شبیه میرزا بنویسهای دم پست خانه. حتی نوكر باب مینمود.و من آن روز نتوانستم بفهمم وقتی حرف میزند كجا را نگاه میكند. با هر جیغ كوتاهی كه میزد هر هر میخندید. با این قضیه نمیشد كاری كرد.معلم كلاس سه، یك جوان تركهای بود؛ بلند و با صورت استخوانی و ریش از ته تراشیده و یخه بلند آهار دار.مثل فرفره میجنبید. چشم هایش برق عجیبی میزد كه فقط از هوش نبود، چیزی از ناسلامتی در برق چشم هایش بود كه مرا واداشت از ناظم بپرسم مبادا مسلول باشد.البته مسلول نبود، تنها بود و در دانشگاه درس میخواند. كلاسهای پنجم و ششم را دو نفر با هم اداره میكردند. یكی فارسی و شرعیات و تاریخ، جغرافی و كاردستی و این جور سرگرمیها را میگفت كه جوانكی بود بریانتین زده، با شلوار پاچه تنگ و پوشت و كراوات زرد و پهنی كه نعش یك لنگر بزرگ آن را روی سینهاش نگه داشته بود و دایما دستش حمایل موهای سرش بود و دم به دم توی شیشهها نگاه میكرد و آن دیگری كه حساب و مرابحه و چیزهای دیگر میگفت، جوانی بود موقر و سنگین مازندرانی به نظر میآمد و به خودش اطمینان داشت.غیر از اینها، یك معلم ورزش هم داشتیم كه دو هفته بعد دیدمش و اصفهانی بود و از آن قلچماقها.
رئیس فرهنگ كه رفت، گرم و نرم از همه شان حال واحوال پرسیدم. بعد به همه سیگار تعارف كردم. سرا پا همكاری و همدردی بود.از كاروبار هركدامشان پرسیدم. فقط همان معلم كلاس سه دانشگاه می رفت. آنكه لنگر به سینه انداخته بود، شبها انگلیسی میخواند كه برود آمریكا....