مروري بر داستان نويسي معاصر عرب
قرن ها بود که غلبه شعر برهر ژانر ادبي ديگر در ميان اعراب ، امري تغييري ناپذير بود . ازإمرؤالقيس پيشواي شاعران عصرجاهلي و مـُتـَنَبّي شاعر تواناي عصر عباسي تا کلاسيک هاي نو مانند احمد شوقي والجواهري ، تا نوگرايان ديگر مانند بدرشاکر السياب ، البَياتي ، نزار قباني ، آدونيس(علي احمدسعيد) ، محمود درويش و مانند اين ها همواره شاعران يکته تازان ميدان ادبيات عرب بودند. اما واقعيت اين است که رمان و داستان کوتاه عرب ، اکنون شانه به شانه شعر فخيم عرب ، عرض اندام مي کند و با حضور چهره هايي جهاني چون محفوظ ، يوسف ادريس ، احسان عبدالقدوس ، وجـوان تــر ها مانند غادة السمان ، غسان کنفاني ، ميرال الطحاوي و..آمده است تا روزگاربت پرستي شعري را در ادبيات عرب ، پايان دهد.
براي بررسي ادبيات
داستاني معاصر عرب لازم است اندكي به عقب بازگرديم تا ريشههاي تحول آن را در
گذشتههاي نه چندان دور، بيابيم.
ناپلئون بناپارت امپراتور فرانسه در سال 1797 ميلادي به سرزمين مصر تاخت. حملة او
به مصر بسيار حساب شده و با تمهيداتي خاص بود. بدين معني كه تمدن باستاني و
شگفتانگيز فراعنه در اين سرزمين پر رمز و راز هنوز در هالهاي از ابهام پنهان بود؛
و دانشمندان مغرب زمين خواستار ديدار و پژوهش در اين شرق جادويي بودند.
در نوزدهم ماه مه 1789 ناوگان پنجاه و چهار هزار نفري ناپلئون به سوي مصر به حركت
درآمد، در حالي كه كتابخانهاي شامل 287 كتاب با ملزوماتي علمي و نظامي و چند
دانشمند اعم از فيزيكدان و زيستشناس به همراه داشت.
آلفرد دوويني شاعر معروف فرانسوي كه در آن هنگام كودك بود بعدها نوشت كه اين مرد
بزرگ در حالي كه تمام راه دريا را تا «اسكندرية» مصر دچار دريازدگي بود، «قرآن»
مطالعه ميكرد.
جالب است كه ناپلئون با همين اطلاعات اندك قرآني و كلمات عربي توانست بسياري از
اعراب را كه از عثمانيها چندان دلخوش نبودند با خود همراه كند. او به آنها قول داد
كه دين و مقدسات آنان مورد احترام
قرار خواهد گرفت. پس از فتح قاهره ناپلئون با پذيرفتن الله
به عنوان خداي يگانه اعتماد آنان را به خود جلب كرد و از آنان خواست تا در سازندگي
مصر به او كمك كنند.
فرانسويها در مصر، مدرسه و كتابخانه و روزنامه تأسيس كردند و دانشمندان آنان به
باستانشناسي پرداختند و دانش مصرشناسي(tologyEgyp) را پايهگذاري كردند. در اين هنگام مصريان به عظمت تاريخ نياكان
خود پي بردند و در برابر تركان عثماني و فرانسويان اعتماد به نفس بيشتري پيدا
كردند و جايي براي احساس حقارت برايشان باقي نماند.
محمدعلي پاشا در سال 1805 بر تخت حكومت مصر تكيه زد. اين مرد دلير تاريخ مصر را
دگرگون كرد. محمدعلي به نهضت چاپ و روزنامهنگاري اهميت فوقالعادهاي ميداد. گروههايي
را نيز براي آموختن دانشهاي جديد به غرب فرستاد.
به طور كلي ميتوان آغاز حركت جديد را در نگارش نو ـ اعم از قصهنويسي و امثال آن ـ
تأسيس روزنامة «الوقايعالمصريه» دانست، كه محمدعلي پاشا در سال 1828 آن را داير
كرد. اين حركت تحولات فراواني به دنبال داشت و انقلاب روزنامهنگاري را در مصر به
وجود آورد تا اينكه در سال 1875 روزنامة عظيم «الاهرام» در مصر به وسيلة سليم و
بشارهتقلا ـ دو برادر لبناني ـ تأسيس شد. اين روزنامه همواره در سياست و جامعة مصر
تأثيري شگرف داشته است.
به دنبال نهضت روزنامهنگاري، مجلات فراواني منتشر شد كه همگي مردم را در برابر ظلم
و استبداد به سلاح آگاهي و ايمان مجهز ميكردند.
از معروفترين اين مجلات، مجلة «الهلال» بود كه توسط جرجيزيدان و با شعار إليالأمام
(به پيش) در سال 1892 داير شد. اين مجله هنوز هم (به سردبيري دكتر حسين مونس)
منتشر ميشود.
جنبش ترجمه به همراه اوج گرفتن روزنامهنگاري در بلاد مصر و ديگر سرزمينهاي عثماني،
رواج يافت. در زمان محمدعلي پاشا بيشتر كتب علمي و نظامي ترجمه ميشد اما بعدها همه
نوع كتابي را به عربي برگرداندند.
آثاري مانند «آندروماك» اثر راسين؛ «بعد از توفان» اثر هنري بوردو؛ »پاريسيزيبا»
اثر كونتسداش؛ «سهتفنگدار» اثر الكساندردوما و «روكامبول» اثر بنسون دوتراي از
جملة اين آثارند.
برخورد غرب و شرق در نويسندگي اعراب اثري نيرومند گذاشت. ادراك و احساس و خردگرايي
اعراب كه دربند فقر و بيخبري بود اكنون مجالي براي رهايي و انطلاق يافته بود. به
بيان ديگر، روزنامهنگاري و چاپ مطبوعات كمك بيشتري به نشر ادبيات داستاني اعراب ـ
كه اينك متحول شده بود ـ كرد. مجلة «الهلال»، مطالب تاريخي ، منتشر كرد.
به طور كلي ميتوان دو دوره قصهنويسي را در اين برهه از قصهنويسي عرب يافت:
دورة اول كه به ترجمه و اقتباس اختصاص دارد، آغاز جدايي از قالب كلاسيك قصة عرب
است. البته اين جدايي هنوز در ذات خود كامل نيست و عناصر قصه همان عناصر پيشين
است؛ مانند «حديث عيسي بن هشام» نوشتة المويليحي، كه به تقليد از «مقامات»
بديع الزمان همداني نوشته شده است.
دورة دوم را ميتوان بنياد درست قصة جديد عرب دانست و آن نوشتن به روش غربي بود. از
آن جمله است «قصة زينب» نوشتة محمدحسين هيكل (1888-1957)؛ كه از نخستين كارهايي
است كه عناصر قصه از نظر فني در آن كامل است، اما در سطحي نيست كه بتواند امتيازي
مهم در قصهنويسي كسب كند. «قصة زينب»، ماجراي دلبستگي جواني به دختر عمويش است كه
اختلاف طبقاتي مانع ازدواج اين دو و حتي، ابراز اين عشق ميشود. هيكل، در اين قصه،
تمامي سنتهاي پوسيده و اعتقادات خرافي روستاهاي مصر را با واژگان به تصوير ميكشد،
و تا حدي نيز از آن انتقاد ميكند.
گرايشها در قصهنويسي نو عرب:
به طور كلي دو جريان عمده را در اين بخش از ادبيات عرب ميتوان پي گرفت كه عبارتند
از:«گرايش تاريخي» و «گرايش اجتماعي».
ظلم و ستم عثمانيهاي و تركتازيهاي آنان كه با قتل و غارت همراه بود، تودههاي محروم
جامعه را به استضعاف و بيخبري و نوميدي سوق داده بود. اكنون روشنفكران عرب با در
دست داشتن سلاح كاري ژورناليسم و مطبوعات، بر آن شدند با آگاه كردن تودهها آنان را
عليه ستمگران عثماني بشورانند. بنابراين نخست اعراب را به سوي نوعي بازگشت به
خويشتن كشانيدند، تا احساس حقارت و عادي به ستمپذيري را در آنان از ميان ببرند. از
اين رو، قصههاي اين دوره، تاريخ را بازگو ميكرد اما با ارائة الگوهاي اخلاقي والا
و رشادتها و مردميها و گوشههايي از مبارزه با فساد و تباهي كه در تاريخ اندك نيست.
بدين ترتيب كساني مانند سليمالبستاني، جرجيزيدان و فرحآنطون نوشتن اين نوع قصه را
دنبال كردند.
سليمالبستاني قصة «ملكه زنوبيا»، و «سرگشتگي در بلاد شام» را نوشت. اين قصة
پندآموز ملودرامي سرشار از مخاطرات و حوادث غيرمنتظره بود. با اين حال، نويسنده تا
آنجا كه ميتوانسته سعي كرده چهرهاي واقعي از زندگاني آن روزگار به دست دهد.
جرجيزيدان بيست و يك قصة تاريخي نوشته است كه در اين روايات كوشيده تاريخ اسلام و
مسائل آن را به مخاطب القا كند. او تا آنجا كه ميتوانسته به حقايق تاريخي پاي بند
مانده است.
معمولاً در قصههاي جرجيزيدان گره داستان به فقدان معشوق و امثال آن وابسته است كه
با پيدا شدن آن عنصر، گره داستان نيز گشوده ميشود. بنيان داستانهاي او نيز بر
«تصادف» است، نه «حادثه». از اين رو همواره سرنوشت به عنوان عامل تعيين كننده در
«طرح» به چشم ميخورد. جرجيزيدان از تحليل ذهنيات قهرمانش عاجز است؛ هر چند كشش
داستانها آن اندازه هست كه مخاطب را به دنبال خود بكشاند. بسياري از آثار او به
زبان فارسي ترجمه شده است. از آثار اوست:
«ابومسلم خراساني»، «دوشيزه قريش»، «شارل و عبدالرحمان»، «عروس فرغانه»،
«صلاحالدين ايوبي»، «زيباي كربلا»، «عباسه و جعفر برمكي»، «حجاج يوسف»،
«احمدبنطولون». براساس برخي از اين قصهها در ايران و كشورهاي عربي فيلم سينمايي هم
ساخته شده است.
در اين دوره در آثار سليمالبستاني روايات خاص اجتماعي ديده ميشود. او قصههاي
«سلمي» و «أسماء» را در آن روزگار به رشتة تحرير درآورد كه از نظر فني بر «تصادف»
و «اغراق» استوار است و پند و اندرز مستقيم ميدهد؛ شخصيتها در خدمت آرا و انديشهها
هستند و از خود هيچگونه اختياري ندارند. با اين حال، ردّ نوعي نقد اجتماعي و
اخلاقي را ميتوان در آن پيگيري كرد. قصههاي فرحأنطون و نقولا حداد(1872_1916) نيز
همين ويژگيها را دارند.
قصهنويسان بزرگ عرب:
(تا شكست ژوئن 1967 اعراب اسرائيل)
اصولا دهة 1960 در سرنوشت وتاريخ معاصر اعراب ،فصل برجسته اي است که ازجهت تحولات
بنيادي اهميت جامعه شناختي ويژه اي دارد. دراين سال هاتقريبا همه کشورهاي عربي گام
هاي بزرگي در راه دمکراتيزه کردن جوامع خود برمي داشتند و برآن بودند تا اقتصاد
خود را از سلطه بيگانگان خارج کنند.
درسال 1963جمهوري دمکراتيک الجزايراعلام کرد که برآنست تا برپاية اصول سوسياليسم
وجامعه گرايي کشورش را بسازد.
در سبتامبر1962رژيم پادشاهي در کشورعربي يمن ، برچيده شد.درهمين سال ها بود که
ليبي و مراکش ، ازاجاره دادن پايگاه هاي هوايي به آمريکا درخاک خود، امتناع کردند.
دراکتبر1964 حکومت نظاميان درسودان سقوط کرد و ائتلاف گروه هاي ملي قدرت را به دست
گرفت..
ازمهم ترين حوادثي که دراين دهه درسرزمين هاي عربي رخ داد و باعث شد تا
استعمارگران غرب را براي مقابله با آن هماهنگ کند ، همايش سران عرب در ژانوية 1964
درقاهره بود. رهبري مصر دراين حرکت ، غرب را به شدت متوحش کرده بود.
سران عرب کمي بعد درسبتامبر 1965بارديگر درمصر، درشهر اسکندريه گردهم آمدند وافزون
بر
قصههاي منفلوطي از جهت ارتباط اجزاي قصه و عناصر آن قوي نيست. آنچه او را مشهور
كرده، نثر ادبي اوست كه در حقيقت نثر رايج اوايل قرن بيستم، در مصر بود. تم و
درونماية بيشتر قصههاي او را غمها و آلام اقشار فرودست جامعه تشكيل ميدهد، به طوري
كه ميتوان رگه هاي نارسيسيزم را در ادبيات او ريشه يابي كرد و علت اين همه اندوه و
غم را يافت. او چنان خودشيفته است كه حتي آثاري را كه به عربي ترجمه ميكند مسخ
ميكند و به دلخواه تغيير ميدهد. به بيان ديگر در قصههاي او نوعي گريز از واقعيت
وجود دارد كه در پشت اشكهاي او پنهان است. با این حال اندیشه های انسان گرایانة
منفلوطی وتلاش او برای ریشهیابی علل فجایع زندگی انسان (هرچند بسیار ابتدایی است)
قابل تقدیر است .
از آثار مشهور اوست: «العبرات» كه مجموعه آثار ترجمه اوست. «النظرات» كه مجموعهاي
در سه قسمت است و دربردارندة مقالات سياسي، اجتماعي و ادبي او در مطبوعات است.